میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

میوه دل

خبرهای جدید

گنجشک کوچولوی من    سلام به روی ماهت ، با کلی خبر اومدم تا همشو برات به یادگار بذارم اول اینکه الان چند روزه شروع کردم بهت غذای کمکی میدم یعنی به طور کاملا جدی نهار و شام و صبحونه علاوه بر اینکه برای خودمون غذا درست میکنم واسه شما هم فرنی و حریره درست میکنم و شما هم با خوش اشتهایی ملچ ملوچ میکنی و میخوری و خیلی دوست داری و کلی صورتت رو کثیف میکنی  تازه وقتی غذا می بینی دهنتو مزه میکنی و وقتی قاشق رو میگیرم جلو صورتت دهنتو باز میکنی و سرت رو میاری جلو قربون پسر باهوشم برم         خبر بعدی در رابطه به خاله سارایه ؟؟؟ آره عزیزم خاله سارا یه نی نی تو راه داره و به تعداد نوه های...
23 آذر 1390

خبرهای جدید

گنجشک کوچولوی من سلام به روی ماهت ، با کلی خبر اومدم تا همشو برات به یادگار بذارم اول اینکه الان چند روزه شروع کردم بهت غذای کمکی میدم یعنی به طور کاملا جدی نهار و شام و صبحونه علاوه بر اینکه برای خودمون غذا درست میکنم واسه شما هم فرنی و حریره درست میکنم و شما هم با خوش اشتهایی ملچ ملوچ میکنی و میخوری و خیلی دوست داری و کلی صورتت رو کثیف میکنی تازه وقتی غذا می بینی دهنتو مزه میکنی و وقتی قاشق رو میگیرم جلو صورتت دهنتو باز میکنی و سرت رو میاری جلو قربون پسر باهوشم برم خبر بعدی در رابطه به خاله سارایه ؟؟؟ آرهعزیزم خاله سارا یه نی نی تو راه داره و به تعداد نوه های آقاجون و مامان جون قراره اضافه بشه ان شاالله هورااااااااااااااااااااا...
23 آذر 1390

عکسهای قشنگ من

گلکم سلام چند وقته از روی تنبلی عکساتو نذاشتم تو وبلاگت واسه همین تا دیر نشده امروز اقدام کردم که برات خاطره هات رو ثبت کنم امیدوارم مامانی رو ببخشی نازگل من اما اولین عکس مربوط میشه به وقتی که سه ماهه بودی و برای اولین بار بردیمت حرم امام رضا   و دومین عکس زمانی بود که شما پنج ماهه ای و برای دومین بار رفتیم حرم امام رضا که با بابایی گرفتی و اما این عکس هم یکی از عکس های سه ماهگیته که لختی ازت گرفتم قربون سفیدبلوری خودم برم و اما مراسم شیرخوارگان حسینی که شما لباس سبز تنت کردی فدات برم من اینم از آخرین عکست تو روز تاسوعای حسینی با علم تکیه آقاجون ...
20 آذر 1390

عکسهای قشنگ من

گلکم سلام چند وقته از روی تنبلی عکساتو نذاشتم تو وبلاگت واسه همین تا دیر نشده امروز اقدام کردم که برات خاطره هات روثبت کنمامیدوارم مامانی رو ببخشی نازگل من اما اولین عکس مربوط میشه به وقتی کهسه ماهه بودی و برای اولین بار بردیمت حرم امام رضا و دومین عکس زمانی بود که شما پنج ماهه ای و برای دومین بار رفتیم حرم امام رضا که با بابایی گرفتی و اما این عکس هم یکی از عکس های سه ماهگیته که لختی ازت گرفتم قربون سفیدبلوری خودم برم و اما مراسم شیرخوارگان حسینی که شما لباس سبز تنت کردی فدات برم من اینم از آخرین عکست تو روز تاسوعای حسینی با علم تکیه آقاجون ...
20 آذر 1390

شیطونی های پسرم

الان که این مطالب رو می نویسم بغلم نشستی و به مانیتور نگاه میکنی این روزا وقتی بهت میگم سر سر سر می خندی و سرت روتکون میدی قربونت برم اینقدر غذا دوست داری که از همین الان بهت غذا میدم و شما با اشتهایی باور نکردنی میخوری و داد و بیداد میکنی که باز هم بده میخوام و منم تسلیم توام دربست . امروز مامان جون شله امام حسین بهت داد و تو هم کلی ذوق میکردی که داری غذا میخوری قربونت برم اگه بهداشت بفهمه که بهت غذا میدم دعوام میکنن اما من به خاطر تو دروغ میگم که فقط شیر بهش میدم بس که دوستت دارم فدات بشم عاااشقتم یه دنیا قدر ستاره های آسمونا ...
13 آذر 1390

شیطونی های پسرم

الان که این مطالب رو می نویسم بغلم نشستی و به مانیتور نگاه میکنی این روزا وقتی بهت میگم سر سر سر می خندی و سرت روتکون میدی قربونت برم اینقدر غذا دوست داری که از همین الان بهت غذا میدم و شما با اشتهایی باور نکردنی میخوری و داد و بیداد میکنی که باز هم بده میخوام و منم تسلیم توام دربست . امروز مامان جون شله امام حسین بهت داد و تو هم کلی ذوق میکردی که داری غذا میخوری قربونت برم اگه بهداشت بفهمه که بهت غذا میدم دعوام میکنن اما من به خاطر تو دروغ میگم که فقط شیر بهش میدم بس که دوستت دارم فدات بشم عاااشقتم یه دنیا قدر ستاره های آسمونا ...
13 آذر 1390

مراسم شیرخوارگان حسینی

فرشته آسمونی مامان دوباره اومدم برات از خاطراتت بگم . این جمعه روز حضرت علی اصغر بود و مراسم شیرخوارگان حسینی ، من هم یه لباس سبز قشنگ تنت کردم و با مامان جون رفتیم مراسم که چقدر خوب بود همه مامانها نی نی هاشونو با لباسهای سبز آورده بودن و یه شور و حالی تو مراسم به وجود اومده بود که نگو . شما هم که خیلی ناز شده بودی و عزیز و من فکر میکردم واقعا علی اصغر تو بغلمه و کلی گریه کردم که اگه من جای مادر علی اصغر بودم چکار میکردم که حتی تصورش غیرممکن بود خلاصه مراسم خیلی خوبی بود تازه کلی عکس ازت گرفتم فردا هم که تاسوعاست میخوام با بابایی ببریمت تو خیابون و با دسته ها ازت عکس بگیرم بعدش همه عکسهاتو بذارم تو وبلاگت . عزیز کوچولوی من به اندازه تموم دن...
13 آذر 1390

نخور مامانی تمومش کردی

(( نخور مامان جان ، ای بابا نکن دیگه ، چکار کنم باهات شیطونک من )) اینا دیالوگهاییه که من تو این مدت همش واست تکرار میکردم بس که دستات همیشه تو دهنته به قول بابایی یه روز پا میشیم می بینیم دستات نیست ؟؟؟  از انگشت شست دست چپت شروع کردی و تازگیا انگشت اشاره و انگشت وسطی دست راستت رو هم میکنی تو دهنت و امروز هم بعد کلی تلاش چشمم روشن انگشت شست پای راستت رو کردی تو دهنت و بخور که می خوری انگار داشتی بختیاری میخوردی ملچ و ملوچ میکردی که نگو و نپرس وقتی هم دعوات کردم زدی زیر خنده یعنی همینه که هست .دیشب که داشتم پوشکتو عوض میکردم یکم گذاشتم هوا بخوری و شما هم کیفت کوک بود و آواز میخوندی بابایی هم اومد بغلت کرد من بهش گفتم که پوشک نداری اما...
8 آذر 1390

نخور مامانی تمومش کردی

(( نخور مامان جان ، ای بابا نکن دیگه ، چکار کنم باهات شیطونک من )) اینا دیالوگهاییه که من تو این مدت همش واست تکرار میکردم بس که دستات همیشه تو دهنته به قول بابایی یه روز پا میشیم می بینیم دستات نیست ؟؟؟ از انگشت شست دست چپت شروع کردی و تازگیا انگشت اشاره و انگشت وسطی دست راستت رو هم میکنی تو دهنت و امروز هم بعد کلی تلاش چشمم روشن انگشت شست پای راستت رو کردی تو دهنت و بخور که می خوری انگار داشتی بختیاری میخوردی ملچ و ملوچ میکردی که نگو و نپرس وقتی هم دعوات کردم زدی زیر خنده یعنی همینه که هست .دیشب که داشتم پوشکتو عوض میکردم یکم گذاشتم هوا بخوری و شما هم کیفت کوک بود و آواز میخوندی بابایی هم اومد بغلت کرد من بهش گفتم که پوشک نداری اما به حر...
8 آذر 1390

شیطون ترین پسر دنیا

سلام به روی ماه تنها پسر شیطون دنیا قربون تو برم بس که عزیزی . نمیدونم باهات چیکار کنم که اینقدر انگشتت رو نخوری همیشه دستت تو دهنته حتی تو خواب  توی بیداری هم که وقتی دستت رو میکنی تو دهنت دستت رو از تو دهنت در میارم و میگم بهت نکن شیطونک و تو فکر میکنی دارم باهات بازی میکنم واسه همین دستت رو میکنی تو دهنت و بهم میخندی لجباز کوچولوی من . دیروز با مامان جون رفتی حموم  اما تازگیا که یکم فهمیده شدی از حموم میترسی و تا وارد حموم میشی میزنی زیر گریه خدا کنه هرچی بزرگتر میشی این عادت گریه از سرت بیفته وگرنه مکافات دارم با حموم کردنت . چند وقته که از پشت به شکم میندازی و سرتو بالا میگیری و اطراف رو نگاه میکنی و میخندی   تازگیا...
5 آذر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد